



خودمونی
قلب من از شیشه های شهر شما شکسته تر است.
|
|
|
در رویایی ناشناس و در خنده های گریان دیدم در کشور جدید شکوفه ها باز شده بودند. بازار بوی عید داشت مرده ها به رقص آمده بودند. آتش ها باریدن گرفت در کوهستانها چادر نزده اند. خاکستر آن بر باد می رود و با اختران یکی می شود. ماه ها راه ها سپری کردیم در درازای کانالها و در طول مرزها روشنایی ما شمع نیست به هنگام مرگ!! آری مرگ!!
|
|
+ نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت12:21
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
هر روز او را در صف اتوبوس می دیدم، که کرایه را سفت در مشت گرفته است با چشمانی خواب آلوده و پلک هایی خسته، اگر دیده بر دیده ام بدوزد سر به زیر می افکند، پدرش و مادرش مرده اند، خواهرش او را سره کار فرستاده است، در درازنای راه چه رویاهایی پشت سر گذاشت، هر بار که سربلند می کرد همه می خندیدند، طفلک دخترکی با گیسوانی پریشان،
پا برهنه بر جاده سردش است دستانش می لرزد، دیگر او را در ایستگاه ندیدم نگران شدم، بعضی ها چیزهایی گفتند نخست باور نکردم، روزی به خیال آنکه در حیاط مدرسه است، در رویای روپوش آبی فرو رفته بود، تک خنده ها بر گوشه لبانش خشکیده، و دخترک در آغاز بهار خود پژمرده شد .
|
|
+ نوشته شده درجمعه یازدهم خرداد 1386ساعت11:50
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
تو چه غم داري؟ جاي تو مثل نور در چشم منو مثل دل در سينه من است. اين بدبخت منم كه مثل سايه بدنبال تو و زير پاي تو افتاده ام. يادت هست كه بي خيال پزسيدي ((چه دوست داري؟)) جراءت نكردم بگويم ((ترا)) گفتم :بنفشه بهار و سرخ پاييز را. يادت باشد كه دروغ گفتم.بخدا فقط تر دوست دارم.ترا اي گل من كه براي من در پاييز روئيدي ولي بهار جاودان داري. من افسانه ((عشق هاي كهن )) را زنده خواهم كرد. بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود. بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك بريزي آرزومندانه از غم تو خواهم مرد. حيف است كه كلام آخرين نا گفته بماند. بگذ ار آشكارا بگويم: دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت21:1
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
نمیدانم این سلسله غم و اندوه را که حلقه های آتشین او هیکل نحیف مخلوق را میفشارد از چه رو،حیاتش نامند. این حرکت غیر ارادی که در مدار منشوش و نا منظمی انجام میگیرد،به چه مناسبت زندگیش می گویند. اگر زندگی و ادامه آن فقط این دوره سخت و تعب انگیز که وابسته اوست!اگر میل به بقا برای چنین مدت معدود و غیر قابل تحملی می باشد که آدم راغب آنست چه خیال باطل و آرزوی شومی است. اگر پیش رفتن در این محیط تاریک منتهی بمغاک و مهیب و سقوط رعب آوریست این حرکت بهتر آنست که صورت نگیرد. من از این هستی ده روزه به تنگ آمده ام وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است چه ساعت خوش و دقایق روح پروری است زمانی که این پرده مبهم از روی بدن بر چیده شده پاره شود. خواهی گفت که بیچاره دیوانه شده است و این روزهای درخشان و فرح انگیز که مایه نشاط و سعادت است به رنج و سختی متهم کرده . محبوب من برای تو که در فضای محیط خود تفریح میکنی برای سر کوچک و قشنگ تو که جوش و خروشی جز علاقه به حیات و گردش ندارد برای جهاز تنفس ظریف تو که غیر از بلع هوای صاف و منزه باغها میلی در خود احساس نمی نمایید. زندگانی ساده و در عین حال قابل پرستش است تو حق داری روح لطیف و پاک تو در فضای آرام لایتناهی مجهولی درهر صورت مملو از سرور و شادی است میپرد،اما حس نمیکنید که در ماوراء این محیط دلپذیر امکنه ای وجود دارد که جایگاه مارهای عجیب توهمات و خیالات است. ای مرگ بیا،بیا که ساعتها انتظار تو را دارم. هیچ کس به من علاقه ندارد همه از من بیزارند. بنابراین بر تمام شدن چه افسوس توان خورد؟ بهتر این است که فراموش کنیم و فراموش شویم. ای مرگ بیا،بیا که ................
|
|
+ نوشته شده درشنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت21:48
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
مرا فراموش مکن هنگامی که سفیده صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی خورشید میگشاید،مرا به خاطر بیاور. هنگامی که رب النوع تاریکی از زیر پرده شب که در اثر تابش انوار صبح نقره ای رنگ شده و متفکرانه میگذرد نرا به خاطر بیاور. هنگامی که قلب تو از مژده خبرهای مسرت بخش در سینه میطبد تاریکی سب افکار شیرین گذشته ات را بیادت میاورد : از انتهای جنگل صدایی به تو میگوید: مرا فراموش نکن وقتی که دست تقدیر برای مدت نا معلومی مرا از تو جدا کرد، غم و غصه دور زمان قلب ناامید را پژمرده و افسرده کرده مرا به خاطر بیاور. عشق غم انگیز مرا بیا آور به لحظه ای که برای ابد با تو وداع کردم فکر کن. بدان که دوری و طول زمان عشق و محبت ترا از قلبم خارج نمی کند. تا موقعی که قلب من در سینه میطبد بتو میگوید: مرا فراموش نکن هنگامی که قلب شکسته ام برای همیشه در زیر خاک سرد مدفون شد ، مرا به خاطر بیاور . هنگامی که گلی تنها به آهستگی روی قبر من روئید مرا به خاطر بیاور. دیگر در این دنیا هرگز ترا نخواهم دید. اما روح جاویدان من چون معشوقه ای مهربان بنزد تو خواهم شتافت. مرا فراموش نکن
|
|
+ نوشته شده دریکشنبه نهم مهر 1385ساعت22:10
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
خورشید قلعه کوهای مشرق را طلایی کرده و از انتهای افق بر دنیای وسیع مینگرد روشنائی معجزا آسایش اندک اندک بر سطح زمین نزدیک می شود سلطان نور بر تاریکی ها غلبه کرده و رفته رفته در افق اوج میگیرد این حرکت این روش خورشید که گوئی ملزم و مجبور بطی آنست همه روزه از خاور شروع شده بمنزلگاه مغرب ختم می شود ، از آنجا بلند شده و بدانجا فرو میرود . این جریان همیشه ادامه دارد و هر مختصر تغییر مکان او ، ساعات و دقایقی راه متضمن است که ما و هستی ما را بسوی محو و نیستی میکشد و بودای مجهولی نزدیک مینماید. سبزه ها بوزش نسیم میلرزند ، گلها بوی لطیف خود را بحواشی منتشر میکنند، پرندگان از شاخی جهیده و می خوانند افسوس!که در این سن زیبا پرده زود می افتد و بر ناظرین تاریکی ابدی را چیره می سازد. ساعتها میگذرد که فضای تاریک مغزم در اثر اغتشاشات فکری و تلاطمات روحی بهجیان در می آید و من نیز در اقیانوس بی پایان تخیلات غوطه می خورم ، بصدائی غیر عادی از جای میپرم بر می خیزم و با خیال تو ، در مصاحب چندین کتاب به این سو و به انسو میشتابم ، من برای زندگی و حیات جز روش فوق معنی دیگری نیافته او و عمر خود را بدین طریق به پایان می رسانم.
|
|
+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت21:53
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
دشتزارها - نیستانها،کشتزارها،بوستانها،کوهسارها،گلستانها پوششی از حریر طلایی به سر کشیده و در غم هجر گلهای پژمرده که بر بن زیر کلوخی مدفون شده اند فرو رفته اند. پیر دشت که گهی بر باد می دهد را. چوپان می دمد بر نی،تا بگوید گوسفندان را سبزی دشت تمام گشت. چشمه سار می خروشد تا دشتزارها آب بنوشند. رعد می نعرد.برق می درخشد.آسمان اشک ریزان می گوید : خاکیان را عشق بازی بس است. رقص علفهای زرین بر چمنزار گوید عاشقان دیدید همه بلبل و گل را. عاشق بیچاره سر در گریبان به زندگی غم انگیز خویش می اندیشد و در خزان عشق خود می سوزد و می سازد و بر خزان طبیعت لعنت می فرستد که چرا...... چرا!!!.... خزان عشقم را به یادم آوردی . آه لعنت بر تو ای خاطره تلخ.
و خزانی دیگر در راه است.
|
|
+ نوشته شده درشنبه هجدهم شهریور 1385ساعت22:58
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
|
|
+ نوشته شده دریکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت22:46
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
گفتار آخرین...
در آخرین لحظات مرگ پدرم،با گریه و زاری سر به بالینش نهادم..گفتم پدر!من که در هنگام زندگی تو،خدمتی برایت انجام ندادم ولی...باور کن پدر...پس از مرگ تو هر روز،گلهای اطراف گور تو را با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد!..پدرم خندید،خنده ای سراپا درد،خنده ای ناتمام و سرد،که ناتمامی یک نالهء آهسته تمامش کرد... و آنوقت گفت:پسر خوب من با آمدن تو بر سر گورم،کاری ندارم...ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش!..چون:زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد،و من در سرتاسر زندگی،چه چیز باقوتی خوردم، که تحویل زمین بدهم؟.. کارو
اشک رز!... دلم از اینهمه گرفتاری،اینهمه خون خواری وتبهکاری،گرفته بود. رفتم سراغ دوستم...گفتم:بیا به خاطر یک لحظه فراموشی،پیمانه ای چند می بزنیم. بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ما بود پناه بردیم. هنوز اولین پیمانهء شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب،از شکستگی یک شاخه سرشکسته، بدامنم فرو غلطید..با تعجب از دوستم پرسیدم: ای قطره چه بود؟از کجا بارید؟در آسمانها که از ابر خبری نیست.. دوستم پاسخی داد، که روخم را تکان داد،گفت: درخت رز است که گریه میکند! می خواهد به ما بفهماند! که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!... کارو
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت0:1
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
سلام به همه عزیزان که تو این چند ماه که من این وبلاگ رو زدم منو تنها نذاشتن و یارو یاور من بودن. هئب حالا بریم سره اصل مطلب: از این قرار بوده سال ۱۳۶۵ ماه ۵ روز ۱۵ در گوشه و کنار یکی از شهرهای این گنبد کبود پسری به دنیا میاد که ای کاش......... خوب دیگه جریان از این قرار بود که من به دنیا اومدم آره این هم از داستان و مطلب این پست من چون هیچکس هم نداشتم که برام جشن بگیره ما هم از شما دعوت میکنیم به جشنی که خودم تو این وبلاگ گرفتم دعوت کنم خوب حالا یه دهن شیرین کنید تا من بیام چون زیاد حرف زدم(قاشق کنارش هست خودتون وکیل باشید) بازم من اومدم دوستای گل خودم. هر چقد فکر کردم چیزی بنویسم هیچی به فکرم نیومد اصلا مخم امشب کار نمی کرد(نه که اول خیلی کار میکرد) خوب عزیزان مزاحمتون نمیشم بفرماین کیک شما ببینم بهم هدیه میدید. منتظرم....
|
|
+ نوشته شده دریکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت23:15
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم! دگر پیمان عشق جاودانی... با شما معروفه های پست هر جایی،نمیبندم! شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و نادانی: بدریا و به صخرای امید و عشق بی پایان این ملت: تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهو مات میبارد! شما که اندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی بفرمان خدایان طلا،تخم فساد و یاءس میکارید؟ شما،رقاصه های بی سر و پا! که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه... چنین سر مست و بی قید و سراپا زیور و نعمت ببام کلبه ء فقر و بروی لاشهء صد پارهءزحمت: سحر تا شام میرقصید! قسم بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یاءس را ،در عمق قلب آرزومندم که من هرگز ،بروی چون شما معروفه های پست ار جایی نمیخندم!
پای میکوبید و میرقصید.... لیکن من ...بچشم میبینم که میلرزید... میبینم که میلرزید و میترسید... از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی، خبرها دارد از فردای شور انگیز انسانی ! و من...هر گز.... ولی هرگز بروی شما چون شما غارتگران فکر انسانی نمیخندم!...
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه نهم مرداد 1385ساعت0:2
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
دهقان پیر،با ناله می گفت:ارباب!آخر درد من یکی دوتا نیست،با وجود ای همه بدبختی،نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را ((چپ))آفریده است؟ دخترم همه چیز را ((دوتا)) میبیند! ارباب پرخاش کرد و که بد بخت!چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی!مگر کور بودی،ندیدی که چشم دختر من هم ((چپ)) است؟! گفت چرا ارباب دیدم ...اما...چیزی که هست،دختر شما همه ای خوشبخی ها را ((دوتا)) میبیند...ولی دخار من این همه بدبختی ها را... -------------------------------------------------------------------- فرزند بدبختی! پیر مرد بخت برگشته شکمش ،آب آورده بود بچه های ولگرد به مسخرا میگفتند :یارو آبستنه!فردا می زاد! یک روز که از کوچه ، همان کوچهء کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده او بود می گذشتم...دیدم لاشه اش را به تا بوت میگدارند: پیر مرد بخت برگشته ، ((زاییده))بود.فرزند بدبختی چه متوانست باشد؟!...((مرگ!....) ------------------------------------------------------------------------ زبان سکوت.... یک ساعت تمام ،بدون آنکه یک کلام حرف بزنم ، برویش نگاه کردم: فریاد کشید که : آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی؟ گفتم:نشنیدی؟!....برو!...
|
|
+ نوشته شده درجمعه سی ام تیر 1385ساعت0:17
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
در یک شب سیاه،همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست!.. *** سر گشته و برهنه و بیخانمان،چوباد آنشب،رمید قلب من،از سینه و فناد: زار و علیل و کور.. بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف: در بیکران دور... افتاده بود،ساکت و خاموش،روی کور گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار در سایه سکوت رزی،پیر و سوگوار *** بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار بر سر زدم،گریستم،از دست روزگار گفتم که ای ترا بخدا،سایبان پیر! با من بگو،بگو ! که خفته در این گور مرگبار؟ کز درد مرگ وی ، این قلب اشکبار... خود را در این شب تنها و تار کست؟ پیر خویده پشت؟! *** جانم به لب رسید،بگو قبر کیست این؟ یک قطره خون چکید،بدامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم،از دیدگان مست!.. فریاد بر کشید که ای مرد تیره بخت! بر سنگ سخت گور نوشته است هر چه که هست.. بر سنگ گور از بیکران دور با جوهر سرشک دستی نوشته بود: ((آرمگاه عشق)) ************** بهر دری زدم سری شکسته شد بهر جا که سر زدم دری بسته شد نه دگر در زنم بسری نه دگر سر زنم به دری که روح دربدرم!از سر و در زدن...خسته شد!
********** ای آسمان!باور مکن که این پیکر محزون منم من نیستم...من نیستم... رفت عمر من،از دست من.. این عمر مست و پست من... یک عمر با بخت بدش بگریستم،بگریستم! لیک عمر پای اندر گلم، باری نپرسید از دلم.. من چیستم؟ من کیستم؟
********* میان همهء جویها،که همراه همهء رودها به دریا سرازیر میشدند، جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت! وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟ گفت:من هر چند در مقابل عظمت دریا ناچیز و خوارم!...اما من.. ((گمنامی گم نشده))را بیشتر از ((شهرت گم شده))دوست دارم.
|
|
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت0:5
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
روزی که آمدی سبدی پر از گلهای عشق و یکرنگی در دستت بود و باغ آیینه گون قلبت که عاری از جفا و بی مهری بود هزاران غنچه خوشبوی عشق به چشم می خورد،همه آن گلها را در پایم ریختی و آیینه قلبت را رو به رویم گرفتی تا عکس خودم را در قابی که از شکوفه های همر نهفته بود و انعکاس صفا و یکرنگی را در آیینه انکار ناپذیر قلبت مشاهده کنم و من سرمست و سر خوش از شمیم سر خوش دل انگیز پاکی و صداقت بی اختیار در باغ گلگون قلبت نهادم. و دروازه کلبه ویراتن قلبم را نیز به رویت گشودم تا تو با آن یکرنگی و صداقت کلبه ام را بیارایی و یک دنیا صفا و دوستی برایم به ارمغان بیاوری. آه......عجب کاخ امیدی ساختم. کاخی که تا افلاکتا آسمان هفتم برافراشته شد و من در اوج آسمانی پاکی بال در بال تو گذاشتم و تو مرا بردی تا بی انتها سرور و غرور! از این خوشی سر مست و خرم بودم و از جام عشق و لایعقل. روزی که به کلبه ویرانه قلبم به مهمانی آمدی احساس کردم تمام خوشبختی و عشق دنیا را در صندوقچه اسرار آمیز چشمان مخمور و مرموزت به عنوان هدیه تقدیم کردی و ندانستم، آه ندانستم که با همان یک نگاه آتشی سوزان و خاموش ناشدنی خرمن جسم و جان و قلبم را زده ای! شراره های عشق تو تمام تار و پودم را سوزانید و از هم گسیخت. خود را خوشبخترین احساس می کردم ذر حالی که تیره بخترین روزگار شده بودم،تمام قلبم را پایت ریختم و موجود شدم بی اختیار که با هر سازی که زدی رقصیدم اما نه تو فقط ساز عشق و یکرنگی می نواختی و در پرده های ساز زندگی من هم آهنگی موزون و دلنواز از ترکیب نام تو و عشق و زندگی و مهر و صفا موج می زد. دوستت داشتم آنقد که زندگی را دوست می داشتم. به من گفتی چشمانم،قلبم،زندگیم و تمام هستیم متعلق به توست.می گفتی اگر دنیا مال من بود آنرا در پایت می ریختم. اما من از تو این همه انتظار را نداشتم این بود که خودت،تنها خودت مال من باشی و این در مقابل سخاوت و بخشش تو چیز زیادی نبئد ولی افسوس تو همین راهم از من دریغ کردی تویی که تمام هستیت را از آن من می دانستی و حالا دیگر مرا لایق یک نیم نگاه و او اینکه پر از سرزنش آمیز باشد نمی دانی؟....پس چه شد؟.....کجا رفت؟..... آنهمه محبت کو؟ کدام سارق بی انصافی آنهمه محبت و صفا را از صندوقچه قلبت به سرقت برد؟ و اینک من در کلبه ویران قلبم را به روی همه می بندم تا همه بدانند و تو نیز بدانی که جز اسرار عشق تو در این خرابه چیز دیگری نیست که من آنها را مانند گنجی حفظ خواهم کرد و به ای وسیله درس وفا خواهم داد به همه عاشقان و دلسوختگان تا بدانند رسم عشق چیست؟ عشق جاودانی کدام است؟ و اکنون با تمام وجود و با تمام قلبم از عمق همه تار و پود از هم گسسته ام فریا می زنم که! از تو متنفرم....!!! از تو از بی وفاییهایت از دروغها و نیرنگهایت . حتی از عشق و محبت از همه متنفرم. نفرین بر تو و عشق بی فرجامت. و نفرین بر من و زندگی آشفته و بی سامانم. نفرین.....
|
|
+ نوشته شده درجمعه شانزدهم تیر 1385ساعت12:53
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
تابستان! نوزاده بهاری،دختران عشوه گر و طنازی شده اند،ساقه نازک بهاری به اندام بوته زیبا و قصر عشق با شکوهی مبدل شده و بر فراز آن گلی قشنگ و لطیف جلوه می کند. هر بامداد به هنگام سپیده دم با وزش نسیم گرمی غنچه ای شکفته و عروسی به چمن می افزاید. گهای سرخ میخک زیبا هر محفل،هدیه هر عاشق،تحفه هر پیر سالخورده ارمغان بهر هر مسافر،زینت کاخهای باشکوه،مونس و غمخوار هر بیمار و اهداء هر مادریست به جگر گوشه اش. عاشق بینوا،معشوق بی قرار این دوران را با ایام حرارت و اشتیاق عشق خود می سنجد و بیاد لحظه ایکه گلی از چمنزار چیده و با دستهای لرزان به معشوقه اش هدیه می دهد می اندیشد. گرمی این زمانه به حرارت عشقش تعبیر کرده و بر قلب حسرت زده اش لعنت می فرستد که چرا برای همیشه جاودان نماند. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ببرش دور ......ببر! ببرش تف زبهر پدرت ،گرگ پدر! او رفت و من خودم او را فرستادم!ولی چکار کنم پس از رفتن او احساس کردم که هیچکس را واقعا نمی توانم دوست داشته باشم. باور کنید!هیچ نمی دانستم که با مرگ او،عشق من برای همیشه میمیرد،ولی چکار کنم.....رفته بود.....مرده بود......وهر چه داشتم با خودش،همذاه با خودش برده بود. ((وداع))را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم!.... ((کارو))
|
|
+ نوشته شده درپنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت22:17
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
كودكي در ميدان جنگ به دنيا آمده است سربازي زانو ميزند و زني از شادي و درد ميگريد چه گاه دوباره در صلح خواهيم زيست؟ كودكي به دنيا آمده آنجا كه باد وحشي ميوزد در سرزميني كه از جنوب تا شمال تكه تكه شده و خانوادهاي كه روز به روز ميگريزند چه گاه دوباره خانهمان را خواهيم ديد؟ چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است جان يك كودك از جنگل مهمتر است جان يك كودك از مرز مهمتر است آيا روزي فراخواهد رسيدكه اينچنين شود؟ كودكي زير خورشيد صحرا به دنيا آمده است زندگي كوچكي آغاز ميشود و مادري براي كودك گرسنهاش ميگريد چه گاه به كودكم غذا خواهم داد؟ كودكي در يك خانهي عادي به دنيا آمده است كجا ميتواند باشد شرق يا غرب، هر اما همه ميخواهيم بدانيم آيا كودكمان زنده خواهد ماند تا روزي را ببيند كه دوباره در امان باشيم؟ چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است جان يك كودك از جنگل مهمتر است جان يك كودك از مرز مهمتر است جان يك كودك از آيين مهمتر است جان يك كودك، تنها تپش قلبي از ابديت است ايمان بياوريم، به خاطر انسانيت ایمان بیاوریم......
|
|
+ نوشته شده درسه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت23:54
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
با اجازه بزرگتها...
عشق احساس بسیار لطیف و منحصربه فردیه که تقریبا هیچکس نمی تونه به درستی اون رو تعریف کنه ! از همون زمانی که انسان به دو صورت مذکر و مونث خلق شد عشق هم به وجود اومد و این احساس تا به امروز هیچ تغییری نکرده اما معلوم نیست چه جاذبه ای توی ای حس وجود داره که آدم دوست داره این قصه رو هزاران بار از هزار زبان مختلف بشنوه! یه چیز جالب توی این احساس اینه که آدم عاشق فکر می کنه اولین و آخرین عاشقی که روی زمین وجود داشته خودشه! هیچکس رو از خودش عاشق تر نمی دونه و حاضر نیست قبول کنه که ممکنه دیگران (هفت میلیارد انسان دیگه روی زمین!) هم عاشق بشن! هر دوتا پاش رو توی یه کفش می کنه که من عاشقم.....! یه نکته جالبتر تعبیرهای عاشقانه افراده. مثلا می گن: خونه لیلی اینا شیر نذری می دادن و مجنون هم ظرف به دست توی صف ایستاده بود که لیلی خانم از در میاد بیرون چشمش می افته به چشم آقای مجنون ! میاد جلو و ظرف رو محکم از دستش میگیره و می کوبه زمین و هزار تیکه اش می کنه ! مردم به مجنون می خندن ولی مجنون می گه : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی یه جای دیگه:.... معشوق توی کلاس نشسته ، بر می گرده به آقای عاشق میگه آقای......!عذر می خوام خودکار اضافه دارین؟ آقای عاشق هم خودکار خودش رو دو دستی تقدیم می کنه و تا آخر کلاس به جای گوش دادن به درس می ره توی این فکر که دیدی؟ اگه دوستم نداشت که ازم خودکار نمی گرفت! دیدی؟ بین این همه پسر از من خودکار گرفت........! عاشق میاد در خونه معشوق اینا ! !و می گه معذرت می خوام شاهرخ خونا است؟ و خانم معشوق هم پشت اف اف جواب میده نخیر، رفته خونه عمه اش! بعد عاشق خان توی دلش می گه دیدی؟ اگر خواهر شاهرخ منو دوست نداشت که گوشی اف اف رو می داد مادرش بر داره!!! و..... خلاصه این که همه اش تعبیره ! شاید بعضی از این تعبیر ها درست هم باشه ها ولی اکثر این تعابیر توی بحرش که بری اصلا خنده داره!!! اینجاست که می گن عاشق کوره...! خیلی وقت ها عاشق واقعی از دور سالهای سال، معشوقس رو تحت نظر می گیره و هیچ کس هم نمی فهمه که فلانی، فلانی رو دوست داره ..... نمی خوام بگم این عشق واقعیه و اون عشق واقعی نیست ها... کلاً می خوام بگم که تعبیر حرکات طرف به اون صورتی که خودت دوست داری اصلا کار عاقلانه ای نیست، همین!
|
|
+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت23:45
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
سکوت گاهگاهی پشت دیوار سکوت می نشینم و روانه خلوت میشوم ،در آنجا در سکوت مبهم عشق ،در آن خلوت راز،مهر و عشق را می جویم و در اعماق کوچه صداقت، چشم هایم با نگاهی آشنا می شود.
************ ای فلک بختم را ببین بار دیگر نرد بد به بختم زدی و زخمهای کهنه ام را تازه کردی و جامه ام را با خونابه گل گلی کردی مرا از گروه سیاه بختان به حساب آوردی مجددا مرگ نو به من نمایاندی به انجمن شادی هایم تزلزل بخشیدی و متاع عیشم را به تاراع بردی و نمک به زخمهای کهنه ام پاشیدی و چنگ انداختی به زخمهای کهنه و نوام و از خونابه دل غلطانم کردی و مرگ را به من نمایاندی ای فلک!تو هم مانند من خاطرت حزین باشد سرنگون و خوار و خسته و غمگین گردی این چه نردی بود که به طالعم انداختی؟ این چه دردی بود که به من نمایاندی؟ این چه خاری بود که در راهم کاشتی؟ این چه داغی بود که به من نشان دادی؟ نخل دل خوشیم را چگونه از بیخ کندی؟ ای فلک تو کارت مگر پیوسته ستم است؟ وها و عهد و پیمان نزد تو وجود ندارد؟
******** چه میشود مگر غروب آفتاب آرزو کمی کند درنگ که شاید این سورا پر غبار هم به گرد پای او رسد
|
|
+ نوشته شده درجمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت22:41
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان گفت: مقصد ما خداست.کیست با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق تو امان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت،به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است مسافرن بهشتی پیاده شوند ،اما اینجا ایستگاه آخر نیست. مسافرانی که پیاده شدند،بهشتی شدند. اما اندکی،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما،راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری. نویسنده: عرفان نظر آهاری
|
|
+ نوشته شده درشنبه ششم خرداد 1385ساعت23:14
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
چه نزدیک در چه فاصله چه تفاوت از فاصله من و دلم بیش نمی تواند بود باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را و هیچ چیزه دیگری مهم نیست هیچ گاه خود را چنین نگشوده بودم زندگی از آن ماست به روش خودمان آن را می گذرانیم این واژه ها تمام که نمی گویمشان و هیچ چیزه دیگری مهم نیست به جست و جوی اعتمادم در تو می یابمش هر روز برای ما چیزه تازه ای است ذهنت را برای منظری دیگر بگشا و هیچ چیزه دیگری مهم نیست هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان اما می دانم هرگز اهمیتی ندادم به گفته هاشان هرگز اهمیتی ندادم به بازی هاشان هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان و می دانم چه نزدیک در چه فاصله چه تفاوت از فاصله من و دلم بیش نمی تواد بود باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را و هیچ چیزه دیگری مهم نیست
|
|
+ نوشته شده درشنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت13:27
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
ای نام تو سر دفتر دیوانها وی مصحف روی تو زینت ده عنوانها با عرض سلام خدمت دوستان عزیز من به علت پاره ای از مشکلات نمیتونم تا یه مدت آپ کنم. اگه خدا کمکی کرد و مشکل حل شد باز هم در خدمت شما عزیزان خواهم بود. اگه هم که نشد من رو حلال کیند عزیزان. اگه تا الان هم مزاحم شما عزیزان شدم من رو به بزرگواری خودتون ببخشید.
دریغ ماندم نهان و مستور چو گنج قارون خفی و مشهور چه سان ننالم چو ناله نی چرا نگریم چو چشم مینا
**********
مقیم کعبه گر ببیند بت ترسایی ما را کند روشن به قندیل حرم شمع کلیسا را
به جنت گرفتند چون آتش ز جا خیزد به سان هیزم دوزخ بسوزد نخل طوبی را
زرخ چون پرده بگذارد ز سوزش شعله اندازد عیان از آستین سازد ید بیضای موسی را
کشد گر خیمه حسنش بر این اقلیم من برد از خاطر مجنون خیال لیلی را
|
|
+ نوشته شده درشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت22:43
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
رفته بودیم که دور از انتظار دیگران.... ساعتی با سر گردانی یک عشق بی پناه زیر روشنایی ماه گردش کنیم. آسمان کاملا" صاف بود. پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد. گفتم: آسمان به این صافی معلوم نیست، این قطعه ابر سیاه از گریبان ماه چه می خواهند...؟ آهی کشید و گفت:آن؟آن ابر نیست! عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است... که روی ماه را پوشانده است تا شاهد عشق دروغ من و تو نباشد!!!
|
|
+ نوشته شده درشنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت23:50
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
در دلم آرزوی آمدنت می میرد.
رفته ای اینک، اما باز میگردی؟ چه تمنای محالی خنده ام میگیرد. چه شبی بود چه روزی بود افسوس! با شبان زاری بود. روزها شوری داشت ما پرستو ها را از سر شاخه به بانگ هی،هی می پراندیم در آغوش فضا. قناریها را از درون قفس سرد رها میکردیم . آرزو میکردیم دشت سرشار از سرسبزی رویاها را من گمان می کردم اوستی همچون سرو سر سبز چهار فصلش همه آراستگی ست. من چه می دانستم........ من چه می دانستم هیبت باد زمستان من چه می دانستم سبزه پژمرده می شود از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی من چه می دانستم دل هر کسی دل نیست. من چه می دانستم ......... قلبها ز آهن و سنگ،قلبها بی خبر از عاطفه اند. از دام رست گیاهی سر بلند،سر بر آورد،درختی شد،نیرو بگرفت،برگ بر گردون شد. این گیاه سرسبز این برآورده درخت اندوه،حاصل مهر تو بود.
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت23:47
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
آری این چرخ فسون گر نه به کس کام دهد همگی را می ناکامی از این جام دهد ************* باز از فراق جانان جانی فگار دارم دل خود یکی و آنگه باله هزار دارم
دور از وصال یار دادی به صبر پندم کو تاب و کو توانا من کی قرار دارم
میل نظاره گل هرگز نمی کنم ز آنک از گلشن جمالی باغ و بهار دارم
دوشینه از خرابات جامی کشیدم اکنون از چشم مست ساقی در سر خمار دارم
سرمست چون خرامد من از پی قدومش جانم به کف شتابان بهر نثار دارم
گویند ما هم امشب تابد ز روزن دل از اختر سیاهم کی اعتبار دارم
((.......))لعل دلبر چون شد نصیبم آخر با سلسبیل و کوثر دیگر چه کار دارم
************ دیدی که مرا ز کف بردی رفتی و به دست هجر سپردی
بر قتل من ستمکش محزون ای سنگدل از چه پای افشردی
تا چند به عاشقانت بی رحمی رحمی رحمی که خون دل خوردی
جان خستی و تن به ناوک غمزه دل بردی و دین و خاطر آزردی
جانا به وفای دوستی سوگند هر چند که دوستم نه بشمردی
از باده صاف سلسبیلم به بخشی اگرم تو ساغر دردی
در گلشن ناز رو چرا پوشی آخر نه مگر تو غیرت وردی
دور از گل عارضت همی دارم اشک گلگون و چهره زردی
میلی است ترا به قتل ((......)) گویا ز ازل تو جور گستردی
************ هیچ دانی آسمان با من ستم چون کرده ای دل به مرگ شیردل رادی برم خون کرده ای
|
|
+ نوشته شده درسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت10:50
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
عاشقی یک روز با معشوق خود گفت کی هر لحظه با تو بیش ای دل و ایمان و دین قربن تو جان فــــدای نــــرگس فتان تو بر همه شـیرین زبانان شاه تو صد چو خسرو چاکر در درگاه تو هر دو عالم سر به سر مفتون تو ای تو لیلی صد چو من مجنون تو بــاز گــو بهر خدا ایــن قـــصه ام مــــر شـــود آزاد دل از غــــصه ام چیست کین در عشق تو خسته ام دل بــــه زنــــجیر وفایت بسته ام روز تــــا شب مـــحو دیدار تـــوام بـــلبل گـــلزار رخســـار تـــوام تا سحر شب ها ز روی راستی نام تو ورد زبـــــــان مــــــــاستی از نگــــــــاه نــــــرگست آشـــفته ام خـــانه دل بـــهر مــــهرت رفــته ام بــــر جــــمال مـــهر سایت عاشقم در طــریق عشــقت ای مــه صــادقم لیک تــــــــو با عــــاشق دلداده ات بـــا مــن این صید به دام افتاده ات ای پری آئـــین دلداریت نـــــــــه شیوه مهر و سر یازیت نــــــــه نیست لایق بهر تو ای سرافراز شادمان باشی تو و من در گذار
|
|
+ نوشته شده درجمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت20:2
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
سپاست ای توانا! که بار دیگر از مرگ،امانم دادی،زبانم دادی،توانم دادی و بنان و بنانم دادی سپاست را بیاغازم،شعری بپردازم و طرحی دیگر در اندازم. ***** پیوسته مانند شیرینم،ولی غمگین و اندوه بارم شاپور کجاست تا او را ببینم ای خسرو!برخیز به بالینم بیا بلکه زخمهایم را التیام بخشی ************ هوچو شیرین من نیز شهره آفاق هستم نمی دانم چرا از زندگی بیزارم اگر من شیرین و تو نیز خسرو باشی باید تا کی آزارم دهی ************ باید تا کی غم و اندوه تو را بخورم یا سر بردارم و به کوچه و برزن بزنم اگر حال مرا می پرسی؟ جانا تا زنده ام من اسیر تو ام
|
|
+ نوشته شده درشنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت21:11
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
بنام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است. هر خزانی را بهاری است و هر بهاری را خزانی ـ مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند ـ که گیاه و خاک ـ اما......... ـ انسان از هم جدایند ـ که آسمان از زمین
ـ راستی چیز می تواند جاذبه خاک را بشکند؟ ـ و ما را از این سیاره کوچک معلق به بیکرانه ها ببرد؟ ـ به راستی که حقیقت زندگی عشق است، ـ و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست.
چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از را شکست و از هر دو فراتر رفت چگونه؟ سر چشمه آن رنج آسمان که امن ابدی را ارزانی می دارد کیست؟ ((آیا ما از حقیقت وجود غافل شده ایم))
|
|
+ نوشته شده دریکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت20:38
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
کوچه بد بختی بود...........
کوچه نه بن بست بدبختی بود که به خاطر پوشانیدن وضع فلاکتبارش سقف فلاکتباری بر رویش کشیده بودند!و مشتی خانواده گمنام در این بن بست،زندگی میکردند.
تنها زینت این بن بست یک چراغ برق بود که پاره ای شبها بن بست را اشتباها" روشنی می بخشید. یک شب جلو دیدگان بچه های بن بست ولگردی بیگانه چراغ برق را با تیروکمان شکست...... وبچه های بن بست زار زار گریستند..... و کوچکترین آنها دوید بطرف خانه شان که ((مادر)) آخ مادر.....آفتاب مرا شکستند.
|
|
+ نوشته شده درپنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت20:12
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد: *****
در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده. افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمياش را مرتب ميكرد، چرخاند و گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم. افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميكرد. زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد. افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد. زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟ افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟ مرد گفت: شما اكواين؟ افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟ مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار ميكنه. افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده. مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميكنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر ميكرد، سوفيا لورنه. آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي. افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگههاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانمها كار هر روز شماست. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار. البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضيها فكر ميكنن «مارلون براندو» هستن، بعضيها فكر ميكنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست... زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريملهاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش ميگذاشت، گفت: يه مزاحم حرفهاي! خوب شد كه به دام افتادي. افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگيناپذير بروبچهها. زن با تعجب گفت: بله؟! افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم. زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم. افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار. سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت. مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفهاي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري دادهام، تاوانشم پرداختهام، كلانتريش هم رفتم. به هيچكس هم بدهكار نيستم. افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه. و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس. مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين. تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چايها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد. افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟ زن گفت: بله، خونه خودمه. افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عدهاي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است]. زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت ميكنه. مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟ افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره. مرد گفت: آخه من موبايل ندارم. افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا ميپرسي؟ مرد گفت: ميخواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم، اينه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره. و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟ و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زدهام كه شبيه «شارون استون» نيستين. و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما كردهام، بگين. زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه. مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بيشرف، كثافت، گاو و حرفهاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح ميكنم. زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟ افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم ميده. مرد پرسيد: در مورد اينكه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت ميكنن؟ و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه. افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميكنن. و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا ميمونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين. مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت ميكنم، ميبينم در قضاوتم اشتباه كردهام. شما خيلي هم بيشباهت به «شارون استون» نيستين. زن گفت: واقعا ميگين؟! مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟! زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبهرو بشم، ببينم خودش چي ميگه. مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميكنه. زن به افسر نگهبان گفت: من ميخوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور. افسر نگهبان گفت: نميشه. قانون وظيفه خودشو انجام ميده. زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم...؟ افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي ميشه؟! مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره. افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش ميكنم. مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟ افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره ميكرد، گفت: بپرس. مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت20:29
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
دور از کاخهای با شکوه شهر در گوشه ای از بیابان خشک و بی گیاه دیوارهای غمزده ای نمایان بود. غروب بود،غروبی غمگین،غروبی دردناک،غروبی پر ماجرا،غروبی که دیده عاشقی را برای ابد بر برهم نهاد و دفتر زندگی پرماجرایش را برای همیشه بست. جثه لاغر و رنجوری روی دستهای لرزان دخترکی که با اشکش شستشو یافت بگورستان نزدیک می شد. گوری تنگ و تاریک آغوش گشاده تا عاشقی را در بر گیرد و معشوقه اش را گریان بیند. دستها به درون گور فرو رفت اندام را با سوز و گداز ازیر خروارها خاک پنهان کرد. لحظه ها ،روزها،هفته ها می گذشت و معشوقه بی نوا بر کنار مزلر عاشق از دست رفته اش چنین می سرود: بخاک افتاده ام،سوگند بعشق پاکمان و به خاظرات گدشته مان و مقدسترین کلمات که همانا عشق می باشد. بعد از تو به دیگری دل نخواهم سپرد،دستهایم گرمی دست دیگری را احساس نخواهد کرد دیدگانم نگاه هر بیننده ای را نمی پذیرد و اندامم تا زمانیکه لبانم به ثنای تو سخن گوید و چشمانم در مرگ تو اشک ریزد و دستهایم شاخه های گل میخکی را به گورت اهدا کند. (( دل جز ره عشق تو نپوید هرگز جز محنت و درد تو نجوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نروید هرگز))
|
|
+ نوشته شده درپنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت23:32
اینا رو من نوشتم چطوره؟
|
|
|
|
|
|
|